تبليغاتX
خاطرات یک آبله مرغونی!!!


خاطرات یک آبله مرغونی!!!

...حرفای دلم ...

ترجیح می دم به جای اینکه از اینور اونور شعر و جمله های کلیشه ای کپی کنم و ادای این آدمای روشن فکر که فک می کنن خیلی حالیشون رو دربیارم خودم بنویسم، حرفای دلمو بنویسم.

...دل آسمون بدجوری گرفته بود ولی بغضشو فرو می خورد. دلش می خواست بارون بباره. هر وقت که بارون می یومد حال غریبی داشت. حس می کرد یه شاعره کوچیکه که نمی تونه هیچ وقت شعراشو بنویسه. علایق و احساسش زندونی شده بود و معلوم نبود کی حکم آزادی می گیره.خودکار توی دستاش می چرخید و ایده هاش توی سرش موج می زد ولی حس بیانشو ازش دزدیده بودن. کی ؟ یه مشت آدم که یه دوست می خواستن که بگه و اونا بخندن. حس می کرد به یه دلقک تبدیل شده بود و کسی نمی خواد باورش کنه.

بالاخره بغش آسمون شکست . عاشق بوی بارون بود . دوست داشت زیر بارون قدم بزنه مثل همه ی دخترای هم سنش که این جمله رو می گفتن  بدون اینکه بارونو درک کنن... نه مغرور نبود اتفاقا اصلا اعتماد به نفس نداشت. از کلیشه متنفر بود . از اینکه چیزی رو بگه که همه می گن ولی معنی شو ندونه آهنگای خارجی رو تکرار کنه و نفهمه که قطار کلمه ها به طرف کدوم ایستگاه حرکت می کنه. دوست داشت عاشق باشه ولی نه عشق تکراری مثل بقیه و عاشق بود...اونم از نوع بسیار حاد ولی نمی تونست تفاوتو ازش بخواد. هنوز خیلی کوچیک بود و شاید این حسی که داشت رو نمی شد اسمشو عشق گذاشت. از یکنواختی خسته می شد.دوست داشت متفاوت باشه و می دونست یه روزی این تفاوت ها کار دستش می ده.

نمی تونست هدفشو مشخص کنه. وجودش به چه دردی می خوره و برای چی داره زندگی می کنه... ولی ناامید نبود. دوس نداشت بمیره . می خواست زنده باشه و زندگی کنه . می خواست هدفشوپیدا کنه  و توی کتابای مختلف دنبال هدفش می گشت .

با صدای عطسه ی یه مرد رهگذر که از زیر پنجره ی اتاقش رد می شد از دنیای خیال بیرون آوردش . هوا آفتابی شده بود و رنگین کمان قشنگی توی آسمون بود. خودکارو برداشت و روی کاغذ یه ضربدر بزرگ نوشت و نوشت : ورود ممنوع اینجا یک دیوانه ی زنجیری زندگی می کند و به در اتاق چسبوند....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:58 توسط نیوشاااا| |

 

 

فیلم قشنگی بود بد نیست ببینینش حوصله تایپ ندارم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:18 توسط نیوشاااا| |

الان می یام تو این پست می تونین منتظر باشین
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:22 توسط نیوشاااا| |


:قالبساز: :بهاربیست: